چهارشنبه, 06 ارديبهشت 1396

من همان بارانم(1)

نامه الکترونیک چاپ PDF

وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .

خواب، رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است

دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .

از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو

حمید مصدق

...............................

پاسخ من:

من همان بارانم
من همان بارانم
من که می شویم
از در و پنجره ها
گرد و غبارِ غم و درد
من ز آسمانت
ابر را خواهم شست
تا شود آبی
آسمان دل تو
می آیم
تا شود جاری
چشمه ها از دل تو
قطره های باران
می نوازد جسمت
تا که احساس کنی
زیربارانی تو
خیس باید شد
غرق باید شد


مهدی خزعلی "
باران"

افزودن نظر


Joomlart