شنبه, 29 مهر 1396

صعود به ارتفاعات چهل چشمه

نامه الکترونیک چاپ PDF

چهل چشمه یکی از جذابترین و خاطره انگیزترین کوهنوردی های ما بود، دیروز - پنجشنبه بعد از ظهر- به سمت سواد کوه حرکت کردیم، در میانه راه فیروز کوه و قائمشهر، قبل از ده ارفع، قلعه ای خودنمایی می کند و جاده باریکی به سمت جنگل می پیچد، به ده "وسیه سر" می رسیم، از  وسط ده راه باریک خاکی به سمت ده " زیارت سر" جنگل را می شکافد و بالا می رود، زیارت سر ده عجیبی است، خانه های قدیمی روستایی، راههایی باریک که پیاده هم به زحمت می توان از آن گذشت، هشت خانه دارد، اما فقط دو خانواده ساکن هستند و بقیه بصورت ییلاق از آن استفاده می کنند، یکی از  دو خانواده ی روستا، متولی امامزاده است! بله زیارت سر دو خانواده دارد و دو امامزاده و دو قبرستان! البته یکی از امامزاده ها را قدیس می نامند، و امامزاده ای در آن دفن نیست، می گویند بانوی مقدسی اینجا ظاهر شده است و دخترکی را شفا داده است، حکایت دخترک نابینایی است که پس از هفت روز بر روی تخته سنگی پیدا می شود و می گوید بانویی در این مکان ظاهر شد و مرا شفا داد. در کنار تخته سنگ شمع روشن می کنند و بر شاخه های درختش دخیل می بندند!

امامزاده محمود هم جای دنج و جالبی است،  امامزاده 24 ساعته باز است و مامن مسافران و رهگذران، دو اتاق کوچک و با صفا دارد، محلی که مرقد امامزاده است یک در کوچک قدیمی به بالکنی دارد که چون باز شود دشتی فراخ زیر پای توست، خوشا به حال امامزاده محمود، چه صفایی می کند! روح آدم پر می کشد! او که  قبلاً روحش پر کشیده است!

برای من خیلی جالب است، این نیاز بشر به راز و نیاز، یک روستا و دو خانواده و دو امامزاده، پیامی دارد، حکایت از نیاز آدمی است، دنبال جایی می گردد، پناهگاهی شاید، می خواهد به بالا دستی دراز کند، کوتاه است، دستش نمی رسد، به دنبال واسطه می گردد، یا باید بزرگی دستش را بگیرد و بالا برد، یا باید بزرگ شود تا خود دستی بر آسمان ساید، باید تلاش کنیم، باید کودکان را بیاموزیم تا بزرگ شوند، باید کاری کرد کارستان، باید دست همه را به آسمان بند کرد، باید آسمانی شد.

آخر شب، من هم به امامزاده پناه بردم، راستش برایم فرق نمی کرد، صاحب این قبر کیست، کرامت دارد یا نه، دستی بر آسمان دارد یا نه، می تواند دستی بگیرد یا نه، می تواند وساطت کند یا نه، اما فضا نورانی بود و دلنشین، همین که در قبرستان بودم، برایم بس بود، در میان کسانی بودم که دستشان از دنیا کوتاه است، دیگر نمی توانند کاری کنند، پرونده شان بسته است، نه خیری  و نه شری، نه دعایی و نه مناجاتی، شاید حسرت یک دعای کمیل دارند تا با خدای خویش نجوا کنند،  برایشان دعای کمیل را زمزمه می کنم.

با لباس کوهنوردی، وقتی دعای کمیل می خوانی، فرازی توجه تو را به خود جلب می کند که در لباس رزم و جبهه خوانده ای: " یا رب قو علی خدمتک جوارحی واشدد علی العزیمة جوانحی وهب لی الجد فی خشیتک و الدوام فی الاتصال بخدمتک" " که خدایا اعضایم را برای خدمت به خودت قوی دار، و دلم را برای عزیمت به سویت محکم دار و تلاش برای نیل به خشیت الهی  و مداومت در پیوستن به خدمتت را عطایم کن" و چه دعایی زیباتر از این.

یادم رفت بگویم، سر شب تا پاسی از شب را جنگل نوردی داشتیم، حرکت در تاریکی هولناک و ظلمات مخوف جنگل وهم انگیز است، می گویند این جنگل خرس و گراز و گربه وحشی و گرگ و شغال و روباه و گاهی پلنگ دارد، به دره پرندگان می رسیم، راهنما توقف می دهد و می گوید چراغ قوه ها را خاموش کنید، پنج دقیقه در تاریکی و سکوت مطلق فکر کنید، خیلی زیباست، آخر شب است، اما صدای چهچه بلبلان می آید، نفس ها حبس است، همه تن گوش شده ایم، چه دنیای عجیبی است، ما با این همه زیبایی چه کرده ایم؟ چگونه خدا را فراموش کرده ایم؟ نمی دانم چقدر محو جمال دوست بودیم، قطعاً بیشتر از آن زمانی که راهنما خواسته بود، کسی از این سکوت دل نمی کند، می خواهیم حرکت کنیم، راهنما می گوید:" نوبت قبل که پنج دقیقه سکوت دادیم، 45 دقیقه ایستادیم و همه گریه می کردند"

به چشمه کوچکی  رسیدیم که آب باریکی در آن جریان داشت، مه غلیظی جنگل را پوشانده بود، آتشی افروختیم و دور آتش نشستیم، صدای گربه های وحشی می آمد، دوستی برخاست و با تعجب گفت:" آیا سایه خود را در آسمان دیده اید؟ "  برخاستم، آری این سایه من است در آسمان ! آسمانی شده ایم! سایه مان در زمین سنگینی می کرد، حال بر آسمان سایه انداخته ایم، ظل الله سایه بر زمینیان داشت و ما سایه بر آسمانیان! تعجب نکنید، توهم نبود، هاله نور هم نبود، آسمانی شده بودیم، باور کنید! هر کدام سایه ای داشتیم به بلندای آسمان! آری وقتی در مه غلیظ آتش می افروزید و در کنار آتش می ایستید، سایه شما در آسمان می افتد، مراقب باشید این سایه آسمانی شما را متوهم نکند و ادعای ظل اللهی نفرمایید، این سایه را هر دو پا و چهارپایی که در کنار آتش باشد، دارد، هاله نور که نیست!

شب را در خانه ای روستایی با چراغ گردسوز سر کردیم و صبح با صدای گاو و گوساله ای که داخل حیاط شده بودند از خواب بیدار شدیم، صبحانه شیر تازه حضرت گاو و تخم مرغ محلی داشتیم، بعد از صبحانه عازم ارتفاعات چهل چشمه شدیم.

از هر گوشه ای چشمه ای روان بود و گاهی برکه ای آب، که در پس مه گمان می کردیم، دریاچه ای از ابر است، اگر فاصله بین گروه به ده متر می رسید، یکدیگر را نمی دیدیم، در بالای ارتفاعات و بالای ابرها هوا قدری بازتر بود و می شد عکسی به یادگار گرفت، دشتی فراخ و پر از گیاهان طبی، مقداری گزنه کوهی چیدم، می گویند دوای مرض قند است، برای پروستات هم مفید است و درمان خلط سینه و اسهال است، غدد ترشحی هاضمه را تحریک می کند و چندین خاصیت دیگر!  همانجا هم گیاه را چیده و از سمت پشت برگ به دهان برده و می خوردیم، روی برگ پرزهای گزنده ای دارد! برای چیدن گزنه باید نترسی و از ساقه کیاه گرفته و بچینی، می توانی روی ماست و داخل دوغ و میان سالاد بریزی، کوکوی آن هم خوشمزه می شود ( این هم برنامه آشپزی این هفته! )

تره کوهی یا سیرک یا سیر وحشی هم چیدیم، شکل پیازچه است و تند و خوش عطر، ضد عفونی کننده روده هاست و مدر است و ضد چاقی و سوء هاضمه است،  شِنگ و قاضی یاغی هم از گیاهان کوهی شمال است که در غذاها و ماست می زنند. آشپزی بس است، برویم پی کارمان!

فکر می کنم کوهنوردی بهترین ورزش برای رزمنده است، روحیه را بالا می برد و استقامت را افزایش می دهد، کوه را فراموش نکنید.

90/2/2   مهدی خزعلی

 

افزودن نظر


Joomlart